کلمــــــــــــ666ــــــــــه

همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم ؛ از عــمد .... راه اشــتباه را نباید برگشت ... !!!

خانوم معلم و سارا..............@
به قلم: بهراد...@ - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۱

معلم عصبی ، دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا.......؟؟

دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدایه لرزان گفت : بله خانم...؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟؟ ها ؟؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه بی انظباتش باهاش صحبت کنم....

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد ، بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت..:

خانوم.....مادرم مریضه.....اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن.....اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد.....اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.....اونوقت.....اونوقت قول داده اگه پولی موند واسه من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم.....

اونوقت قول میدم مشقامو تمیز بنویسم.....

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت..: بشین سارا..........

و بی آنکه کسی ببیند اشک میریخت..........


commentمهربونیاتون ()
به سلامتیه هر چی مادره......................
به قلم: بهراد...@ - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٠

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن ، پسری را از خواب بیدار کرد......

پشت خط مادرش بود ، پسر با عصبانیت گفت :

چرا اینوقته شب منو از خواب بیدار کردی...؟ مادر گفت : 30 سال قبل همین موقع شب تو منو از خواب بیدار کردی......!!

فقط میخواستم بگم تولدت مبارک..........@


commentمهربونیاتون ()
کودک را بگذارید کودکی کند....................@
به قلم: بهراد...@ - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤

اینقدر بچه ها رو به بزرگ شدن امیدوار نکنید.............!!!

بزرگ میشی یادت میره............

بزرگ میشی میری مدرسه............

بزرگ میشی دکتر میشی...............

بزرگ میشی عروس میشی...............

بزرگ میشی بابا میشی.......................

بزرگ میشی...................

بزرگ میشی....................

کودک را بگذارید کودکی کند..........



commentمهربونیاتون ()
نسل سوخته...............!!!
به قلم: بهراد...@ - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳

واقعی بودیم باورمان نکردند...........

مجازی شدیم فیلترمان کردند..............

و چه دنیایی ساخته اند برای ما نسل سوخته................گریه


commentمهربونیاتون ()
دیروز پینوکیو آدم شد و.....................
به قلم: بهراد...@ - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳

دیروز پینوکیو آدم شد.............و امروز آدم ها پینوکیو...

من از عاقبت مادربزرگ میترسم اگر فردا شنل قرمزی گرگ شود................دروغگو


commentمهربونیاتون ()
بهترین آبجی دنیا................( r )
به قلم: بهراد...@ - ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یه کفش کرده بود که با او تنها باشد،اما پدر و مادرش زیر بار نمیرفتند چون میترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهایه چهار پنج ساله حسودیش بشود و بلایی سر بچه بیاورد،ولی او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش نشان نمیداد و با برادرش خیلی مهربان بود،دست برادر هم نبود و هر روز که میگذشت بیشتر اصرار میکرد.عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه ای با بچه تنها بماند.دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست،لایه در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو میتوانستند او را ببینند،دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد و صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد:((نی نی جون،به من بگو خدا چه جوریه؟من داره یادم میره...!!)).


commentمهربونیاتون ()