کلمــــــــــــ666ــــــــــه

همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم ؛ از عــمد .... راه اشــتباه را نباید برگشت ... !!!

بهترین آبجی دنیا................( r )
به قلم: بـــهـــراد...@ - ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یه کفش کرده بود که با او تنها باشد،اما پدر و مادرش زیر بار نمیرفتند چون میترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهایه چهار پنج ساله حسودیش بشود و بلایی سر بچه بیاورد،ولی او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش نشان نمیداد و با برادرش خیلی مهربان بود،دست برادر هم نبود و هر روز که میگذشت بیشتر اصرار میکرد.عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه ای با بچه تنها بماند.دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست،لایه در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو میتوانستند او را ببینند،دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد و صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد:((نی نی جون،به من بگو خدا چه جوریه؟من داره یادم میره...!!)).


commentمهربونیاتون ()